میدونی چند وقته نیومدم!!!
حالا بعدا میحرفم.
قرفون همتون![]()
آسمان میگرید .من هم میبارم بی تو .آه کجایی که از جستن خسته ام .ای رویای زیبای من
میدونی چند وقته نیومدم!!!
حالا بعدا میحرفم.
قرفون همتون![]()
این کتابای مزخرفمون رو هم گرفتم و مخم سوت کشید
با خودم قول و قرار گذاشتم امسال بشینم درس بخونم مثل بچه ی ادم!!!ولی وقتی کتابام رو دیدم ...میخواستم اول اونا رو پاره کنم بعدم یه چند تا فحش به ناشر این کتابا بدم...
اصلا دوست داشتم به زمین و زمان بد و بیرا بگم.واقعا قاطی کردم.
خیلی بده.
وقتی یاد اون معلم مزخرفمون کریمیان می یوفتم که قرار دینی و فلسفه و منطقم امسال بهمون درس بده حالم بد میشه.وقتی یاد این می یوفتم کریمیان میخواد بگه هی من و همسرم فلان ...من و همسرم بی سال حالم بد میشه.
به جای این که درس بده همش میگفت من و همسرم به هم دروغ نمی گیم...من و همسرم با هم خوبیم.من و همسرم رفتیم خارج .من و همسرم که رفتیم خارج خیلی خوب بود و من همین طور حجاب داشتم..![]()
اخه معلم من تو هر کاری کردی به من چه؟!من میخوام فقط در مورد این کتابا یه چیزی تو مخم بره نه در مورد تو و همسرت و خاطراتت...من همه معلما رو دوست دارم ولی وقتی تو این طوری میکنی میخوای بشینم پای حرفات؟!!
میخوای درس بخونم؟!!یا میخوای ۲۰ شم..؟!!!![]()
اینا به کنار وقتی یاد منفرد معلمم جامعه مون می یوفتم دوست دارم اصلا سر کلاسش نرم.همه خواب بودیم والا.انگار رو دوره کند گذاشتنش.همشم میگفت ((یعنی واقعا که!))والا بچه زرنگا هم دیگه تو خواب هفت پادشاه بودن چه برسه ما!!
اونوقت معلمه مون ناراحت میشد که چی؟!!چرا گوش نمیدیم؟!چرا درس نمیخونیم..وقتی اینه خط به خط کتاب و میگی.وقتی درس و بازش نمیکنی؟نکنه منتظری من توضیح بدم؟وقتی هر کلمه که از دهنت میپره بیرون ۵ دقیقه طول می کشه چه توقی از ما داری...
وقتی یاد معلم جغرافیامون میوفتم که همش میگفت ۲ نمره فرادانش(فرابنفش)میده ولی وقته امتحانای اصلی که میشده ۷ نمره حداقل می داد و تمام بچه درس خون هارم جری میکرد دیونه میشم...
وقتی یاد این می یوفتم که دوباره همه ی اون ارازل پارسال تو یه کلاسیم تو شوک میمونم که امسالم باز معلما به پامون می یوفتن که فقط ۱۰ دقیقه درس بدن بعد هر چقدر خواستیم حرف بزنیم؟!!![]()
یا بازم مدیر و معلما همش تو کلاسمونن و دارن نصیحتمون میکنن!!
شایدم ناظمامون در حاله گیرای الکی دولکی باشن!!
ابروتو بر ندار.
گوشی نیار.
موهات و بکن تو.
این ناخن های بلند چیه؟
هنوز عید نشده زود تر از مامانت موهات و رنگ کردی؟!!!
مانتوی تنگت و فردا درست میکنی؟
تو از این که همش تعهد میدی خسته نشدی؟
فردا مامامت بیاد دفتر!!
تو باز درس نخوندی.....
و و و و و و و...چیزای دیگه که من و از الان دیونم کرده.
یاد اون ناظم مون که سر یه چیز کوچیک به من پرید می یوفتم می گرخم.
(البته خیلی کوچیکم نبود ولی خوب...)داشت کلی فتوا میداد که بس کنید اروم باشید...خوب منم تو حال خودم نبودم.بهتر بگم حوصله ی حرفای تکراری شو نداشتم.یه هو محو دماغش شدم که عملیه یا نه؟
از شیما که بغلم بود اروم پرسیدم دماغش عملیه؟!!متاسفانه چون کلاس تو سکوت متلق بود نفیسه شر کلاس شنید و گفت نه ماله خودشه!!ناظمم مثل چی پرید به من!!
بابا من یه اشتباهی کردم تو کوتاه بیا!!
فقط از خدا میخوام یه صبری بده و کمکم کنه.![]()
دلم نیومد اون بلاگم رو اپ کنم این و نکنم.اونم این بلاگ که مدت هاست با منه و جزئ از وجودم شده.این مدت اتفاق های زیادی افتاد ولی زندگی من هنوز در جریان!!!![]()
دیروز یه فال گرفتم خیلی خوب بود.تمام چیزی بود که خدا میخواست بهم بگه.فال حافظ رو واقعا قبول دارم.این نشون میده خدا من و بخشیده و هنوز دوسم داره.و این خیلی خوبه.![]()
راستی من یه سگ خریدم.خودم ....دادم تا مامان و بابام رو راضی کنم! البته بابام هنوز زیاد چشم دیدنش رو نداره!!
کار سختی بود ولی خوب موفق شدم و می ارزید.اسمش بوبر.من و بوبر خیلی با هم خوشیم.اون رو یعنی نیدونم ولی من از وقتی با بوبر هستم زندگیم یه جور دیگه شده.
کمتر فکر میکنم و با بوبر زیاد گردش میرم وهمین باعث میشه روحیم عوض شه.
الانم مثل یه بچه ی مظلوم گرفته خوابیده.
قرفونش بشم.
نه نش بمیره...نه نه باباش بمیره واسش!!![]()
خدا دون مثل همیشه دوزت دالم.ممنونم.![]()
یه بلاگ دیگه ساختم.چند وقتیه اونجا مینویسم.البته هیچی جای این بلاگ رو نمیگیره.
دوست دارم بلاگ دونم.من و ببخش!
بابای![]()
کم خوندم.احتمال داره یه درسم و بیوفتم.
شیما که هیچی نخونده خواهرش به جاش داره سکته میکنه!!!خودش اینه خیالشم نیست.
بربری هم که طبق معمول رو اعصاب.هر کی نتونه ادمش کنه من میتونم![]()
![]()
فردا میخوام برم اردک شیما رو ببینم اگه مامانم بزاره بیارم یه روز پیشم باشه!!که نمیزاره!!
این دو تا امتحانم بدم بره.معدلمم که ....ولش کن...دیگه چیکار کنم...من اینم دیگه...برم بزنم تو سرم یا خودکشی کنم!!!![]()
میشینم میخندم میگمم به به.مامانمم میشینه هی فحش میده میگه هی دوست پسر عوض کردی هی رفتی تو نت هی با گوشیت حرف زدی اینم اخر عاقبتت.
بعد میرم حمالی مامانه یه ماچ و چند تا کار مثل ظرف شستن و اینا بعدم میرم بیرون کیف و حال!!
می بینی چقدر پرو ام؟!!دیگه دیگه!زندگی همینه.به همین سادگی!
حالش و میبرم.نه میمیرم!نه خودزنی میکنم...هیچی..تازه بیرونم میرم!!![]()
خدا قربونت.دوست دارم.یه نگاه به زیر پاتم کن![]()
![]()
یاد حدیث افتادم که همش کلاس والیبال رو می پیچوندیم اخرم مامانش فهمید!!!!
یاد مهیار افتادم که پارسال تابستون دکی صداش میکردیم .چقدر با هم والیبال بازی کردیم.
کامبیز که دوستش بود و کامی صداش میکردیم.همیشه یه استیله باهال داشت.
همش شوخی میکرد و تو گرفتن توپ ۱۸۰ درجه پاهاش باز میشد.ولی بازیش خوب بود.
یاد میثم افتادم.خیلی پسر خوبی بود.تو ماه رمضون خودم دیدم که نماز میخوند.نمیدونم ولی به دلم نشست.وقتی میدیدم که روزه میگیره ...برام جالب بود اخه زیاد به قیافش نمیخورد اهل این چیزا باشه.
یاد دوست میثم که یه پسر توپول و کوچیک بود و همش من و اون با هم دعوا داشتیم و اون با تفنگ اب پاچا من و خیس میکرد و می یومدم بزنمش میرفت پیش میثم و اینجا بود که میثم پا در می یونی میکرد.
یاد میلاد افتادم با دوستاش که چقدر والیبال بازی می کردیم که مهیار دید و گفت با این بازی نکن!
یاد ایمان دوست میلاد افتادم که به دوستش نامردی کرد و کلی پشتش حرف زد و بعد از این که با میلاد بهم زدم پیشنهاد دوستی داد!الانم داره تو خارج درس میخونه.و کلی خوش حال و سرخوشه.
یاد بربری که یاد نبود...سرخوشی بود.اخه اونم تحفس!اصلا ادمه!!!
چه روزایی بود!!
یاد یه سری از والیبالیستا که تو پارک س..ع.. بودن و ما رو تو گروهشون جا دادن و میلاد اینا اومدن و بازیمون و خراب کردن...
یاد پویا دوست پسر قبلی شیما (ساقی)که با دوستش امیر بود و ما باهاشون قرار داشتیم افتادم.که ما نزدیک ۲تا پسر بودیم و اونا فکر کردن که ما با این پسرا اومدیم اونا رو بزنیم.اونا هم با چوب اومدن و من گرخیدم!!
بعد کلی بهشون خندیدیم که اگه بخوایمم بزنیمتون خودمون دست به کار میشیم!
یاد بابک که یکی دیگه از دوست پسر قبلی های شیما بود و رفتم ازش سی دی بگیرم که....نگم سنگین ترم!
و پیمان برادر بربری که چقدر اذیتش کردم.هی به شیما میگفت تو بچه ای حالا خودش ۲ سال بزرگتر نبود!توپ والیبال و برداشتم تو پارک پردیسان جلو اون همه ادم زدم تو سرش.
بربری هم خیس کردم.
این چند وقت از شیما دورتر شدم.نمیدونم.مامانش باهام حرف زد و گفت دوست نداره با یکی از دوستاش بگرده.گفت من سعی کنم بیشتر به طرف خودم بکشونمش.
چند روز پیشم که موهام و رنگ کردم و امروز دستمال سر بستم رفتم.هر کی میدید یا میگفت رنگ کردی یا میگفت کچل کردی!!
چقدر من ضایع ام.مرسل هم دوست پسر یاسی داشت میرفت که یاسی با یه مرد که خارجیش توپ بود حرف زد.بعد مرسل دید. هی ما میگفتیم مرسل صداش کن بخندیم.ببین چه گپی میزنه.
خلاصه اون بیچاره هم کلی حرص خورد.
امروزم مثل همیشه گذشت.خدایا دوست دارم ونیازمند کمکتم.
همه چی عوض شه.همه چیز فراموش شه.و بخشش.بخشیدن اونایی که بد کردن.
یه هوای جدید.
یه حس پرواز.رهایی.تنهایی .تنهایی که دیگه تنها نیستی.
تو یی و خیلی چیزای دیگه....
تویی و بهترین کست خدا...بعد تنهایی...بعد قلم.
قلمی که باهاش بدترین یا بهترین چیز هات و می نویسی.
و برگه ای که توش خاطراتت و یاداشت می کنی و هر وقت دوست داشتی میخونی.
و ساعت که لحظه ها رو به رخت میکشه و بهت میگه چقدر دیگه هدر کردی از عمرت و.
اشک هات.اشک هایی که با وجودشون خالی شدی.اروم شدی.
و روزها.روزایی که هم بد بودن هم خوب.
اتاقت.اتاقی که توش هم گریه کردی هم خندیدی...
هم روزای عاشقیت و توش گذروندی وهم روزای نفرتت رو نسبت به یه فرد گذروندی.
و وجودت.وجودی که خیلی موقع ها دوسشون داشتی.دستت ...پات...
و خیلی وقتا نفرت داشتی چون با اون دستت خیلی کارا کردی که بدت می یاد ازش.
با اون پا خیلی جاها رفتی که هم خوب بوده هم بد....ولی بازم پیشته تا همیشه.
و مکان مقدس.یه مکانی که همیشه بهترین روزات و اونجا گذروندی و گاهی هم تو تنهایی هات میری اونجا.
وقبرم.قبری که هنوز ماله من نیست و وجود نداره...اما اگه روزی باشه اونم دیگه تنهام نمی زاره.
و من مجبورم به موندن توش.و اون مجبور به تحمل من.
و حیونای ریز و درشتی که در کنار من هستن.
می بینی؟منم تنها نیستم.حتی اگه تو این دنیا نباشم.
منم این همه دوست دارم که شاید فعلا تنهام نزارن.
و یه سریشون وقتی مردمم در کنارم باشن...
دیگه دستم درد میکنه.یه مدت بازش کرده بودم اما باز دردر کرد و بستمش.
دل ما اونقده پارس
موندنش مرگ دوبارس
اسمون سینه ی ما
خیلی وقته بی ستارس
راستی یه جریان خنده دار.دوستم پگاه یه هفته پیش میخواست نیاد مدرسه.خونشونم کسی نبود.منم مریض بودم.اونم گواهی میخواست.رفتم دکتر.حالا منشی گفت اسمتون پگاه اول اسم من و گفت من زود اسم پگاه و گفتم.
رفتم تو داشتم می گرخیدم.دکتر هی میگفت اینجات درد داره؟ هی میگفتم اره.کلی خالی بستم.که حالم خیلی بده و...
۳ تا امپول نوشت گفت برو بزن الان!!!من و میگی ترسیدم و بعد تموم شدن کار دکی اومدم بیرون و رفتیم تو خیابون (با گواهی)که دیدیم فامیلیه پگاه و اشتباه نوشته!!![]()
وای دوباره رفتم تو گفت امپولت و زدی؟گفتم میخوام برم لباس مدرسم و عوض کنم و بیام.اخه با تیپ مدرسه بودم.اخرم در رفتم.پگاه خیلی خوشحال شد.
خدایا دوست دارم.ممنون.
واسه کشتن غرورم به تو مدیونم
تو که حرمت و شکستی
پای عهدت ننشستی
گرچه بازم تو نیازم لحظه هام و
بد می بازم
به تو مدیونم
واسه ی چشای خیسم به تو مدیونم
این که از غم مینویسم به تو مدیونم
این که بی جونم و سردم
این که بی روحم و زردم
پی ارامشی که بردی و من پیش می گردم
به تو مدیونم
به تو مدیونم غرورم و شکستی عینه شیشه
به تو مدیونم که کشتی دلم و واسه همیشه
به تو مدیونم که من و دادی به بهار بهانه
به تو مدیونم واسه بغض عمیق این ترانه
به تو مدیونم شکستی حرمت
شب و من و ماه
به تو مدیونم کم اوردی و رفتی اول راه
به تو مدیونم عزیزم واسه این حاله مریضم
اگه مثل برج سنگی جلوی چشات میریزم
به تو مدیونم
به تو مدیونم و دینم و ادا میکنم حتما
نشونت میدم چه رنجی داره هرچی کردی با من
واسه این که تو خجالت محبت هات نمونم
جونمم میدم و میبینی
پای حرفمم میمونم
*رضا صادقی*